او را منجی نامیدند و منتظر
شدند تا بیاید . برای آمدنش نقشه ها کشیدند و آماده شدند تا هنگام آمدنش خود را در
راهش فدا کنند تا بلکه تیرگی ها از میان برود و همه با هم یکدل و مهربان شوند ،
نکبت و بدبختی مبدل به سعادت و خوشبختی شود و زمین روی آرامش به خود ببیند !
برای شناسایی او از سایر
مدعیان رمزها گذاشتند و علایم طراحی کردند ، حل مسایل سخت و غامضی را آزمونی برای
آزمودنش قرار دادند و آنقدر این آزمون را سخت کردند تا مبادا به راحتی بیاید و او
را نشناسند !
او آمد مانند سابق ولی به گونه
ای جدید ، او آمد نه به برهانی از قبل بلکه با برهانی در دست ، او آمد تا بیازماید
نه آنکه بیازمایندش . او نه به سختی که تصورش می شد آمد بلکه به سختی که تصورش نمی
شد دچار شد ، مگر یک آزمون تکراری را چند بار باید انجام داد و این خطای تاریخی را
تا کی باید ادامه داد ؟
آری همواره منجی را به دار
نادانی می آویزند و ظهورش را انتظار می کشند تا ادامه یابد این سیر بی انتهای تکامل
بشر و کمال مطلق ، همچنان درانحصار یگانه هستی باقی بماند .
ای باب عشق و ایثار تو آمدی
هرچند می دانستی که منتظران کذایی ، تو را راحت نخواهند گذاشت و تا میدان شهادت تو
را بدرقه خواهند ولی آمدی تا ثابت کنی که انتظار، سرابی بیش نیست و اگر صد بار دگر
نیز بیایی باز هم با تو چنین رفتار خواهند کرد ؛ چرا که از ازل سنت دنیا به همین
منوال بوده است .......
جهان پیر است و بی بنیاد
از این فرهاد کش فریاد
آزاد اندیش باشید
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 22:58  توسط یک دوست
|
دیانت بهائی، یک دیانت جهانی است و هدفش اتحاد جمیع نژادها و ملیتها در
یک آرمان بین المللی و دیانت واحد می باشد. تجدید و تکامل ادیان از اصول
این آئین است زیرا در هر زمان مقتضیات جامعه بشری تغییر می پذیرد و در هر
عصری دینی جدید موافق با مقتضیات و نیازمندهای جهانیان ظاهر می گردد.
بـهائیان پیروان حضرت بـهاءالله هستند و معتقدند که ایشان، جدیدترین
فرستاده الهی در سلسله پیامبران پیشین چون حضرت ابراهیم، موسی و بودا و
زردشت و مسیح و بالاخره حضرت محمد است و رسالتش برای ایجاد تمدنی جدید و
جهانی است که بشر در این زمان بدان نیازمند است. محور تعالیم دیانت بـهائی
وحدت عالم انسانی است یعنی وقت آن آمده است که بشر از هر قوم و نژادی به
یگانگی رسند و همه در ظلّ یک جامعه جهانی درآیند. حضرت بـهاءالله فرموده
است که خداوند بیمانند نیروهائی را در جهان بکار گماشته است تا آنچه را که
بر حسب سنّتهای پیشین سبب جدائی و اختلاف میان اقوام و طبقات و ادیان و
ملل عالم گشته است از میان بردارد و مهمترین کاری که امروز بشر باید به آن
پردازد وحدت عالم انسانی و تلاش و کوشش در راه اتّحاد و اتّفاق اهل عالم
است. یکی از اهداف و مقاصد دین بـهائی بذل همت و مساعدت در این مسیر است.
از این روی امر بـهائی جامعهی جهانی مرکّبی بیش از 7 میلیون نفر از اکثر
ملل و نژادها و فرهنگهای جهان بوجود آورده و تعالیم حضرت بـهاءالله را در
آن جامعه تجسم بخشیده است. آزمایشی که بهائیان در این راه گذرانده اند سبب
تشویق کسانی است که از همین راه می پویند و نوع انسان را اعضاء یک خاندان
و کره زمین را یک وطن می دانند.
برای اطلاعات بیشتر: http://www.aeenebahai95.info/
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 22:0  توسط یک دوست
|
سالها گشتم و
گشتم... سالها گشتم که شاید بتوانم کسی را مرهم دلم سازم،دلی که سالهاست تنها
مانده است و بی ندا از پی هر صدایی خرامان می شود ...سالهاست که کسی به خانه دلم
پا نگذاشته است و در خانه دلم مهمان نگشته است، سالها است که غباری از جنس درد سینهام
را پوشانده است و آفتابی از جنس نا امیدی در جای جای قلبم سایه افکنده است... آری
اکنون سالهاست که تنهایم اما هم چنان با چشمانی باز، سینهای پر راز و آرزویی به
بلندی پرواز و با امید به آینده مینگرم که شاید از پس آن همه ظلمت، نوری
بر قلبم بتابد تا روشنایی اش تمام وجودم را نورانی گرداند.
نمیدانم این آینده
را در کجا باید یافت، نمیدانم آیندهام کجاست و مرهم قلبم چه کسی خواهد بود، اما
میدانم هر آنکس که این سینه ی پر زخم را مرهم نهد طبیبی است حاذق و مردی است از
جنس نور...
پس هم چنان به
دنبالش میگردم تا حتی برای لحظهای هم که شده، دردم را فرو نشاند. دردی که هر کس
در پی درمانش بر آمد تشدیدش بخشید و آرامش نگرداند...
انگار دیگر
باید میفهمیدم که او باید با همه کس متفاوت باشد،این بار باید به دنبال کسی میگشتم
که تا کنون نه جایی برایش در قلبم بود و نه فکری از او در خیلاتم ...
انگار دیگر
باید میفهمیدم که واقعا اشتباه کردهام و درمانم را از دشمنم خواسته ام.
پس گامهایم را
بلند تر برداشتم، چشمانم را باز تر کردم و با امیدی دو چندان به آینده نگریستم...
آری آنکه مرهم
زخمهایم بود، آرمانی بلند برای رویاهایم بود و امید برای فردا هایم، خدایم بود که
همه جا بود و همه وقت بود و من از او غافل بودم، تحفه عشق را نثارش کردم و تنها
طلبیدم قصورم را ببخشد.
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:12  توسط یک دوست
|
همیشه در دلم صدایت می زنم تا شاید تو نیز از ته دل حرف هایم را بشنوی
همیشه به تمامی وجود به یادت هستم تا شاید لحظه ای به یاد من بیفتی
و همیشه با تمامی قدرتم می پرستمت شاید لحظه ای به مخلوقت نظر کنی
همیشه در اوج پرواز یا در قعر دریا به یادت هستم چون اگر لحظه ای هرچند کوتاه از تو غافل گردم
از اوج پرواز به قعر دریا رسم و اگر با وجود غفلتم به تو توجه کنم, از قعر دریا به اوج فضا پرواز نمایم
همیشه می خواستم با تمامی وجود فریاد بر آرم که "دوستت دارم" اما هنجره ام از کار می افتاد و مغزم فرمان سخن گفتن نمی داد
آخر این کلمات لایق ابراز احساسات عاشق به معشوقش نیست
پس چگونه بگویم "دوستت دارم"؟
همیشه فکر می کردم از بهترین بندگانم اما حال می دانم که از ته اولینم
جون بالهایم شکسته است
پرواز از قعر دریا به اوج فضا, برایم سخت شده
حال احساس می کنم کوچکترین و حقیرترین بنده درگاه تو ام
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:41  توسط یک دوست
|
از سنگ های کویر آموختم رنج سوختن و ساختن
وز خارهایش درد و رنج سخت بی آبی
وز خاک ترانه تنهایی که با تمامی ذرات درونش مونسی را می طلبید
آموختم که سنگ و خار و خاک همه صبورند و من عجول
آخر آنها نمی دانند تو کیستی...
سنگ از گرمای خورشید می سوزد
خار با بی آبی می سازد
و خاک با تنهایی
اما من نمی توانم,
سخت است تحمل دوری تو
هرچند خودت هم می دانی
اما باز پنهانی و در خفا می مانی
کجایی خدای من؟ کجا؟
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط یک دوست
|
مادرم هميشه می گفت: حرفی را باور کن که بتوانی برای آن دليلی قانع کننده داشته باشی و يا آنقدر آن حرف مستند و دقيق باشد که بتوانی با اطمينان کامل آن را بپذيری. هرگز باورم نمی شد و حرف هايش چندان در من تاثير نداشت آخر مدام با خود می گفتم حرفی را که همهٔ مردم می زنند يا بهتر بگويم حرفی که اکثر مردم يک کشور بر زبان ميرانند، لابد صحيح است. اما از پس اين باور غلط آن چنان پشتم خم گشت که گاه تاب بر خواستن در خود نمی ديدم. تازه آن موقع بود که فهميدم مادرم چه می گفت. آه چه سخت است که ببينی حرفی را که به يقين پذيرفته ای در انظار مردمان حرفی پوچ و باطل جلوه می نمايد. نه آن حرف پوچ باشد بلکه نگا ههای آدميان به آن گفتار شوم باشد! معنی حرف مادرم را آن هنگام دانستم که باور های ديگران را راجع به عقيد ه ام شنيدم. عقيده ای پاک که دست خوش افکار متعصبانه و نا پاک گشته بود. آری مردم را در درياي ی از سو تفاهمات مستغرق يافتم. من به عنوان يک بهائی چه بايد می کردم؟ آيا اين وظيفهٔ من نبود که اين افکار غلط را از اذهان مردمان پاک سازم؟ پس به فکر فرو رفتم، آری من بهايی هستم و مردم کشورم بی آنکه بدانند هدف از اين ديانت چيست، اذهان شان با افکاری پليد نسبت به اين آيين آلوده گشته است. اما يک سوال است که هم چنان ذهنم را به خود مشغول ساخته است و آن اينکه چگونه اين سو تفاهمات موجود که بين جامعه بهائی و مردم عزيز ايران وجود دارد را بر طرف سازم؟ و آيا تا آن هنگام که من عقيده ام را بيان ننمايم مردم از حقيقت آن با خبر خواهند گشت؟ آری راه همين است و بس. همه چيز در دست من است، تنها بايد اقدام کنم.به نظر من اقدامات هر فرد بهائی هرچند هم کوچک باشد ميتواند در پيشبرد اين فرايند مفيد باشد.فکر می کنم لازمه ی اين اقدام داشتن اطلاعات و آگاهی نيز می باشد. اگر هيچ فرد بهائی حقيقت اعتقاد خود را بيان نسازد، چگونه میتوان انتظار داشت که اين سو تفاهمات بر طرف گردد؟ و شايد يکی از بهترين راه ها اين باشد که در باره ی آنچه که به طور غلط در اذهان مردم وجود دارد صحبت کنيم، و با استناد به آثار مبارکه،حقيقت آن امر را آشکار نماييم. مسلما بيانات مبارکه بزرگترين راه حل برای از بين بردن اين سو تفاهمات است و تنها وظيفه ی يک فرد بهايی ارائه اين آثار به ساير هم وطنان می باشد. به اميد روزی که مردم ايران با هر دين و مسلکی که هستند در کنار هم با محبت خالصانه و بدون هيچ اختلاف و سو تفاهماتی زندگی نمايند.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:24  توسط یک دوست
|